نهان به قلم معصومه علیایی
پارت چهل و نهم :
نفس میان سینهاش از برخورد خنکیِ آب حبس شد و به زحمت سرش را بالا آورد.از میان نگاه تار شدهاش و قطرات آبی که روی مژههایش سنگینی میکردند و هرازگاهی هم، راه چشمانش را در پیش میگرفتند، خیرهی مرد سر تا پا مشکی پوش با آن ریشهای بلند شد.لحظهای چشمانش را روی هم فشرد که مرد، حینی که دستانش را پشت کمرش در هم قفل کرده بود، قدمی پیش آمد.نگاهش را روی میثم و بهم ریختگی چهرهی او ثابت کرد و ج
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

فاطیما
0خیلی شیرینه که آدم تو بدترین موقعیت زندگیش یکی رو داشته باشه که همه جوره مواظبش هست مثل بیتا و عاطفه🥺 خسته نباشی عزیزم💕